تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

 

خسته ام!
بیمار!
بی حس!

نفسهایم در گلو حبس می شوند!

چشمانم به دنبال توست همه جا!
چشمه ی اشک من خشک شد و
چشمهایم در آرزوی دیدنت کور!

بیا بدن بیمارم را در آغوشت بگیر
بگذار در این پایان تلخ سرم را بر روی سینه ات بگذارم...
چه شب سنگینی است!

باز هم در کنار من
در آغوش هم
به خواب خواهیم رفت؟؟؟

 ...شعر:الناز (فانوس)...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت17:58توسط الناز | |

        www.Loyalg.blogfa.com

 

مرگ آرام آرام

تمام وجودم را پر می کند.

 

مرگ تمام راهای جبران و

بازگشت را به رویم مسدود می کند.

 

مرگ.

 

کم کم،

پاهایم به روی زمین خاکی و خیس کوچه ای بن بست

کشیده می شود.

 

دیگر توانی ندارم.

 

در یکی از خانه های کوچه،

شمعی خاموش می شود.

 

"که گویی شمع زندگی من است که خاموش می شود"

 

دستانم را برای ادامه ی راه،

به دیوار کوچه تکیه می دهم.

 

به کاه گل دیوار چنگ می زنم.

 

تکه های کاه گل روی زمین سقوط می کند.

 

"که گویی از غم وجود من دیوار هم اشک می ریزد"

 

مرگ.

 

آهسته آهسته،

روی زمین می نشینم.

 

بی صدا و خاموش.

 

چشمانم بسته می شود.

 

در انتهای کوچه ی نگاهت،

در جلوی در بسته ی قلبت،

بدنم بی حرکت می شود.

 

خون در بدنم یخ می زند.

 

من از عشق تو،

در برابر مرگ،

بازنده می شوم.

 

من،

مرده ام!!!

 

 

شاعر:خودم!

+نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت18:48توسط الناز | |

بازی

بازیچه

سرگرمی

چه کلمه های آشنایی

مگه من چه کردم

که همه اینو می گن بهم

بعدش به خودم می گم

بگو که چه ها نکردی

ببخشید اگه ناراحت شدی

می رمو دیگه بر نمیگردم

کسی خوبه که قدر بدونه

من که نارفیقم به چه دردی می خورم؟

من که احساس ندارم برای لای دیوار خوبم

بی سواد  اونه که طاقت نداره

طاقت جواب شنیدن نداره

من فقط می خواستم کنارم باشی

مثل یک دوست تو لحظه های بی کسی

من دیگه چیزی نمی گم

فقط می گم

منو ببخش

طاقت ناراحتیتو ندارم

منو ببخش

 

شاعر:خودم!

+نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت20:36توسط الناز | |

          

سکوت است ،سکوت

تاریکی ، بی انتهاست

و اینجا شبِ ظلمانی ست

ولی،طلوع خورشید نزدیک است

طلوعِ خورشیدِ عشق و مهربانی

 

شاعر:خودم!

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت12:25توسط الناز | |

 

زیر آن تک درخت خشک

کنار آن تخته سنگهای سرد

پشت به غروب خورشید

منتظرت نشسته ام

با دلی پر از غم

با چشمانی پر از اشک

با لبانی پر از آه

به تو فکر می کنم

ای یار بی وفای من

به تو فکر می کنم

که مرا در این کوهستان وحشت و غم

و در این پائیز نا زیبا

تنها گذاشتی

به تو فکر می کنم

و سر در گریبان فرو می برم

تا ابد به تو فکر می کنم

تا هرگز عشق به تو را فراموش نکنم

ای مسافر زود گذر قلب من.

 

شاعر:خودم!

+نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت12:19توسط الناز | |