تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

خدایا چرا بعضی موقع ها اینجوری آدم رو از آسمون می کوبی زمین تا یادمون بیاد همیشه خوشی وجود نداره؟ یه روزی هم همه میمیریم؟ خدایا دلم براش تنگ شده...آخه چرا دکتر پرویز معماری(دکتر پنجه طلایی) باید توی آخرین روز از دوران خدمتش، دقیقا روزی که برگه بازنشستگیش رو دادن دستش؛ دقیقا وقتی که آخرین عملش رو باید روی من انجام میداد،آخرین خدمت کاریش رو....چرا؟ اخه خدایا میزاشتی بعد از بهوش اومدنم یه بار دیگه میدیدمش و دستشو میبوسیدم. خدایا چرا باید دیروز صبح همکار مامانم زنگ بزنه و بگه دکتر یه ساعت بعد از عمل الناز و مرخص کردنش...توی اتاقش، توی حمومی که همیشه بعد از جراحی هاش دوش میگرفته، قلبش از کار افتاده و فوت کرده؟؟؟ اصلا باورم نمیشه؟  به اصرار همکار مامانم،قرار شد ۲شنبه شب بریم بیمارستانی که مامان اونجا پرستار بود تا دکتر منو ببینه...وقتی ساعت ۶ رفتیم بیمارستان بعد از معاینه ،دکتر گفت بزار همین امشب عملت کنم، شاید شنبه که رفتم قلبمو عمل کنم دیگه بر نگشتما! گفتم خدا نکنه دور از جونتون.  خدایا بهش الهام کرده بودی آره؟ به همه از صبح گفته بوده دیگه شاید برنگردم......خدا رحمتش کنه...تا آخر عمر لطفشو فراموش نمی کنم....امیدوارم به خاطر خدمت بزرگی که به همه میکرده، بهشتی باشه.......به خاطر اینکه باید استراحت کنم نتونستم امروز برم برای تشییع جنازه دکتر ... مامانم میگفت حیاط بیمارستان ایت ا... کاشانی،دیگه جایی برای واستادن نبوده!

  یه فاتحه براشون بفرستید دوستانم........ازم سوالی هم نپرسید.......


جدید: سر بزنید حتما: دنیای شاد و رنگیه الناز اونجاست http://hamema.blogfa.com/

راستی، تهران نیومدی احتمالا ؟!

!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت21:55توسط الناز |

 

دعوت نامه برای همه دوستان از طرف وبلاگ من به سیبی خوشنودم...

 http://hamema.blogfa.com/

 

 

 

 

این مطالب رو من در پست قبلی گذاشته بودم، اما چون دیده نمیشد، بصورت یک پست جدید ارسال کردم  منتظر حضور گرمتون توی این روزای خنک پاییزی هستیم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت12:24توسط الناز | |

 

منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم

به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.

نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز

به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.   

 

                               ((برتولت برشت))

 

 

پ.ن:

*سر انجام آنفلوانزا گرفتم! از نوع خاکی خوکی عراقی افغانی مکه ای فصلی !!!

* دیروز سر کلاس اصلا حوصله اش رو نداشتم ، توی این روزایی که بیشترین احتیاج رو بهش داشتم، به شوخی هاش و خنده های بعدش!  احساس می کنم بدجوری ازم دلخور شد.چون بهم اس ام اس نزده دیگه! وقتی هم که از اون سمت کلاس و سر کارای عملی اومد پیشم حالمو بپرسه انقدر بی احساس جوابشو دادم که قیافش آویزون شد....معذرت می خوام ازش! رفتارم اصلا دست خودم نبود !!!

* چقدر گلوم میسوزه  چه وقته مریض شدن بود توی این حال و روز!!!

+نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت11:49توسط الناز | |