تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

 

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من

..::: سهراب سپهری :::..

 

پ.ن: تهران باران آمد(می آید)

وقتی بارون میگیره من خیلی احساس خوبی دارم.سبک میشم مثل قطره های بارون  .... شماها هم این حس رو دارید؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت13:29توسط الناز | |

 

در این شب های عزیز .... التماس دعا برای همه ی دوستان 

+نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت1:24توسط الناز | |

 

سلام

یه سری سوال:

۱- آیا طرح انضباط اجتماعی همان گشت ارشاد است؟

۲- به نظر شما حالا که اقای حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی شده، ریاست دانشگاه پیام زور چی میشه؟!؟!

 

.: ترم تابستانی از بزرگترین اشتباهات دانشجویان است(مثل من)

.: به زودی یه خبری رو بهتون می گم

.: و در آخر

 

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید،

یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید،

یک روز تا دوستش بدارید

و یک عمر تا فراموشش کنید.

 ؟؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت1:5توسط الناز | |

 

امروز را به باد سپردم


امشب کنار پنجره بیدار مانده ام


دانم که بامداد


امروز دیگری را با خود می آورد


تا من دوباره آن را


بسپارمش به باد 

 

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت23:38توسط الناز | |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

پ.ن: اینم شعری از  فریدون مشیری  بنا به در خواست دوست عزیز هم رشته ای نادر رحیمی ....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02ساعت0:16توسط الناز | |