|
چه اتفاقی میوفته بالاخره؟ چی میشه؟ توی تهران بدترین وضع حاکمه!!! موج نگرانی و استرس از همه جا روی سر آدم خراب میشه...این شبکه ی BBC فارسی هم که شده کاسه ی داغتر از آش......البته اینم بگم که شلوغی و آشوب همه ی تهران رو نگرفته.... دل توی دل هیچ کس نیست. ایران توی چندصد سال گذشته فقط ۲۰ سال توی آرامش بود اونم از بعد از جنگ!!! خدایا همه چی رو به وضع اولش برگردون....آرامش....آرامش.....آرزوی همه ی ماست.... "خاطرات این روزها هرگز پاک نخواهد شد"
"راه سالم پیوند با جهان،راه عشق است"
یکشنبه: ۳۱ خرداد امتحانات تموم شد...واقعا نمی دونم چه جوری درسارو خوندم و امتحان دادم. با ختم قرآن و نذر ۱۴ معصوم میر فتیم سر جلسه...امروز برگشتنی از دانشگاه ساعت ۳.۳۰ توی میدون فردوسی پر از گارد و ضدشورش بود...من با ۲تا از همکلاسیام(علی و محمد) بودم.داشتم از ترس سکته میکردم اون ۲تا شیطنتشون گل کرده بود!!! دور تا دور ایستگاه مترو واستاده بودن همه رو میپاییدن...توی تمام مسیر با علی و محمد داشتیم بحث میکردیم سر این که نشستن اون ور گود و میگن لنگش کن(آقایون سبز) ... جوونارو میفرستن توی خیابان و بقیه جریانات.... خدا به داده همه برسه......
این شعر تقدیم به تمام دوستای " زمین شناسم " بیا یکدم کنارم باز بنشین- بیا چکش بیا دلدار دیرین بگو کمپاس را او هم بیاید- مبادا امشب از سرما بچاید کجائی کوله خوب و عزیزم - نمی خواهم سرت سنگی بریزم بگو پس دفتر فیلدم کجا رفت - کنار روته مانده یا که در تفت دلم تنگ است اینجا در دالاهو - ندارم کاغذی خودکار من کو؟ بده قدری زغال خوب شمشک- بیاور صفحه ای سبز از انارک بیاور کاغذی تا نامه ای را - نویسم بهر آن دلدار زیبا نویسم مُردم از نامهربانی - تو پیرم کرده ای در نوجوانی رهایم کرده ای روی کشف رود- خودت رفتی نشستی پیش جیرود من و از بیستون افسانه سازی - تو و سرچشمه و سنگانه بازی من و مانند تفتان آه سردی- تو شیرکوهی نداری هیچ دردی من و مثل فجن غربت نشینی - تو اما موته ای، عزلت گزینی ****** بیرفرنژانس چشمانت قشنگ است- ولی افسوس قلبت قلوه سنگ است سیلیمانیت فیبری همچو مویت- چو میکای سپیدی هست رویت آمیگدال است فابریک دهانت- گسل خورده است قلب عاشقانت رَخ لب بر رُخت از بس که زیباست- عرق بر چهره رخهای میکاست سر راه تنشهایت نشستم - و از حد الاستیکی گذشتم تو هم چین داده ای روی دلم را- دگرگون کرده ای آب و گلم را اگر چه رخنمونی نیست اینجا - و استوکهای عشقت نیست پیدا ولی هورنفلس رویم می زند داد - که آتش در دلم از عشقت افتاد ببین در مرز آناتکسی دل - وفایت را ندیدن هست مشکل بجای مهربانی یا که یاری- شدی آتشفشانی انفجاری سر کوه جدائی تا نمیریم- بیا در عشق تز با هم بگیریم کِشم جور تز عشق تو را من - تو شیرین باش فرهادیش با من چه می شد هم گرایش بودی ای یار - تو هم در عاشقی با این گرفتار **** نوشتم نامه را با آه و افغان- سپردم دست لاواهای تفتان به خود دادم هزاران وعده خوب- که الماسی شود در عاشقی چوب به پایان می رسد نامهربانی - زمین می ماند و فرهاد و کانی (علی اکبر بهاری فر) : http://iran-geology.blogfa.com/ ۱- عکس بالا مربوط به تپه ها و شوره زارهای جاده ی قم-کاشان میشه که خودم هنری(بخونید Henri) گرفتم ۲- امروز صبح در زمانی که غرق در درس خوندن بودم ناگهان پدر مرا صدا زد! با حالتی شتابی خود را به پدر رساندم...پدر فرمود: الناز ببین این نقاشی رو وقتی ۲ ساله بودی برام کشیدی ۳- دوستان گلم تا آخر خرداد و پایان امتحانات دانشگاه
|
About![]()
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
My Profile
... |