تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

 

سلام و هزاران سلام به شما دوستای خوب و گلم..سال جدید مبارک!

بالاخره تصمیم گرفتم(گرفته شد!!!) که وبلاگ رو دوباره آپ کنم(واقعا نمی دونم با چیا آپ کنمش!!!) فعلا با یه خرده خاطراتم اولین به روز رسانی رو انجام میدم!

 

از بهمن ماه شروع میکنم:

خبر خاصی در این ماه نیست! جز اینکه اولین تابلوی نقاشیم (تکنیک مداد رنگی) به پایان رسید و قاب شد رفت روی دیوار...همچنین در این ماه به کل دانشگاه تعطیل بود!!! استراحت یک ماهه ی بعد از امتحانات ترم!

 

اسفند ماه:

باز هم خبری نیست!!! دانشگاه رو با رفتن سر کلاس اونم 2 جلسه فقط ، تعطیل کردیم رفتیم پیشواز عید...به به...من که خرید عید رو فوق العاده سریع انجام دادم!!!......یکی از بهترین جشنهای نامزدی هم در این ماه برپا شد که ترکوندیم!!! به من که خیلی خوش گذشت

 

زمان تحویل سال:

کشتن خودشون رو با این تحویل سالشون...چه تلویزیون این ور، چه اون ور آب...اوباما هم چرت و پرتاشو عرض کرد و سال جدید آغاز شد!(سالی که نکوست از بهارش پیداست...بله!)

 

تعطیلات عید نوروز:

امسال اولین عید بازنشستگی مامانم بود و با رفتن 10 روزه به شمال کشور(رشت)..حسابی ترکوندیم....

یااار که رفته بود سربازی...ااالهی قربونش بشه الناز...سرباز سپاه پاسدارانه...ای جاااااااااااااان...انقدر توی لباس سربازی نااااااااز شده بود که می خواستم غش کنم......بیچاره بهش مرخصی نداده بودن که بیاد همو ببینیم...E Khoooodaaaaaaaaaa....این رسمش نیست... ...الهی قربون چشمای رنگیش برم من.....

 

بازگشت به تهران:

 آه آه...تهرانم شد جا؟! بدجور جای خسته کننده ای شده...توی خیابون که راه میری ،مردم به تمام زبانهای زنده ی ایران دارن صحبت می کنن!!! بابا پاشید برید شهر خودتون!!! تهران شده 72 ملت!!!

 

آغاز به کار دانشگاه:

کلاسها آغاز شده...باز دوباره باید ریخت استادارو تحمل کرد......................

 

فعلا تمام!

 

خب دیدید که من اصلا بلد نیستم خاطره بگم! اینایی که گفتم بیشتر جنبه دفتر خاطراتی داشت تا آپ!!!

اما جک بلدم بگم: و آنگاه که زلیخا جوان گشت و یوسف آن را بدید...اولین جرقه موزیک پاپ زده شد: عزیز دلم زلیخا...یار خشگلم زلیخا................

 

راستی  بلدم فلسفی هم حرف بزنم: توی این یک سالی که گذشت معنی خیلی چیزها رو فهمیدم و خیلی چیز ها رو یاد گرفتم:

1-  اینکه باید توی روابط دوستانه با یک پسر یکمی عوضی باشی...تا طرف  راحت نزارتت کنار و بره دنبال یه دختره.....!!!

2-  باید روشن فکر بود...یعنی وقتی با یک فردی دوست میشی هر غلطی که می تونی انجام بدی.مثلا وقتی خانواده ی طرف رفتن یک سفر دور،تو به هوای اینکه رفتی خونه دوستت بری خونه ی طرف!!!حالا خوش به حال دختر دانشجویی که توی شهرستان درس می خونه و پسر رو توی اون شهر گیر اورده!!!  اینجوری اون به همه مخصوصا طرفت ثابت کنی که آره من می تونم!!! من خیلی روشن فکر هستم!!! من خیلی مهربونم!!! من آپ تو دیتم!!! این چیزا دیگه عادی شده عزیزم!!!

3-    بخوره توی سر طرف که میگه من رفیقتم و همیشه تا آخرش باهاتم...مرده شور قیافه ی همشون رو یکجا ببرن!!!

4-  ای خاک توی سر من که هنوز نتونستم فراموش کنم!!! آخ آخ!!! منه احمق چقدر خودم رو کوچیک کردم ...نفرینش می کنم تا آخر عمر، همین!!!

 

 فعلا  نفرین و فحش و بد و بیراه تموم!

از دوستان عزیزم معذت میخوام که خیلی بدجور آپ کردم...دلم پر بود(کم کم خالی میشه!)

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت21:3توسط الناز | |