تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

 

راست میگفتی تو،

دستمان فاصله داشت

و مردد بودیم،

من نمی فهمیدم.

راست میگفتی تو،

شب ما خسته و بیحوصله بود،

خانه مان،

کوچه مان،

من نمی فهمیدم.

من ندیدم،

لب تو خنده نداشت

و فقط،

طرح لبخند بر آن پیدا بود.

من ندیدم،

صبح آن روز دلت،

مرغ پرکنده و بی تاب،

پی راه فرار،

از من و از ما بود.

دیدم اما،

دل من نخواست باور بکند،

که سفر رفتن تو،

آخر قصۀ عشق ما بود.

راست میگفتی تو،

من ندیدم،

من نمی فهمیدم.

 

...سوزان یگانه...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت20:42توسط الناز | |