تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

مگر چقدر سر در گریبانت نهاده بودم

که پیچک ها آمدند و

نیلوفر بافتند بر تن هایمان

پروانه ها ژاله ی پیاله ام را نوشیدند

عسل

خانه ی بوسه ها شد!   

 

  ... بنفشه حجازی...

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت15:33توسط الناز | |

بر چهره پر ز نور مهدي صلوات

بر جان و دل صبور مهدي صلوات

تا امر فرج شود مهيا بفرست

 بهر فرج و ظهور مهدي صلوات

+نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت20:29توسط الناز | |

 

 

این همه حسود بودم و نمی دانستم.

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشمهای آشنا و پر آزار،

که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد،

حسادت می کنم.......

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

طبیعت پر از نفسهای آدمی است،

که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو...    

 

...مسعود کیمیایی...

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت23:9توسط الناز | |

 

چه خوب بود

اگر بین من و تو

نه رودی بود و نه کوهی

و نه سایه هیچ ناامیدی

و نه هیچ آفتاب تند سوزانی

بین ما فقط راهی بود

هموار

و صاف

و روشن

که قلبهای ما را بهم می پیوست

که تن های ما را بهم می پیوست

ولی دیگر مرا امید رفتنی به چنین راهی

نیست...

گامهایم از رفتنی در تاریکی

به ستوه آمده اند

تنم آرزوی فراموشی را دارد

ولی هنوز قلبم چون شمعی

می سوزد

و من برین کوره راههای نا هموار

به امید دیدار تو

روان هستم

 

بیژن جلالی

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت16:45توسط الناز | |

خوبید دوستان گلم؟ سلامتید؟ خوش میگذره بهتون بدون من؟!!!

 

جاتون خالی  هشتم مرداد فامیلی رفتیم مشهد...خیلی خوش گذشت!...توی حرم برای همتون دعا کردم...به بعضی ها زنگ زدم یا زنگ زدن بهم و خودش دعا کردن...برای بقیه هم خودم دعا کردم...هیچ کسیو جا ننداختم...اسم همتون رو بردم...خلاصه خیلی خوب بود....قابل توصیف نیست اون ساعتهایی که توی حرم بودم.... انشاا... شماها هم برید و برای من دعا کنید که محتاجم به دعا....

 

یه چرخی هم توی گرگان و ناهارخوران و طرقبه و شاندیزم هم زدیم...10 نفر بودیم! 2 تا خانواده...ترکوندیم دیگه....چهاردهم  دیگه رسیدیم تهران!

 

از تمام دوستایی که اومدن و با نظراتشون منو شرمنده کردن تشکر می کنم...جبران می کنم!

 

یه مدت سرم شلوغه ! (از دیر آپ کردنم باید متوجه شده باشید!)... اما می دونید که من وبلاگم رو به امید خدا نمیزارم و برم! میام و آپ می کنم...لطف کنید بیایید و سر بزنید و منتظر نباشید تا بیام خبرتون کنم که آپ کردم و بیایید!!!

...ممنون....

 

همتون رو دوست دارم حتی اون کسایی که دوسم ندارن...!

زودی میام!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت16:39توسط الناز |

 

 

 

پشت آن پنجره

 

مثل یک پنجره در تاریکی

 

که به یک پنجره می اندیشد

 

به تو می اندیشم.

 

پشت آن پنجره در تاریکی

 

به چه می اندیشی؟           

 

 

...منصور اوجی...

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/07ساعت21:30توسط الناز | |

 

آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده سازم
آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آنم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم

 

شاعر: اريش فريد  (شاعر معاصر اتريش)

+نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت20:5توسط الناز | |

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم؛ تو را دوست دارم

نه خطی،نه خالی! نه خوابی و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

قیصر امین پور

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت19:20توسط الناز | |