تبليغاتX
˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙





















˙•▪● دنیای وارونه ●▪•˙

..::: انقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم :::..

                       

                            

                                  زیباترین قلب

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: (( اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست)).

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین انها شده بود،اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیق وجود دشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگرستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چگونه ارعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: ((تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو،تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))

پیرمرد گفت: ((درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی،هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام،من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند،گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند،چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام،اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند،اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من درانتظارش بوده ام،پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود،به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود،تکه ای بیرون آورد و با دستان لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد،دیگر سالم نبود.اما از همیشه زیباتر بود.عشق،از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

***

برگرفته از کتاب:هفتده داستان کوتاهِ کوتاه

از نویسندگان ناشناس

گزیده و ترجمه:سارا طهرانیان

 

***

<<توصیه میکنم حتما این کتاب رو که از مجموعه ی: دردانه های جیبی،هستش رو بخرید و بخونید و به عزیزترین هاتون هدیه بدید...حق نگهدارتون>>

+نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت20:10توسط الناز | |

 

وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختربحث نميکند
عميقا مشغول فکر کردن است
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
يعني اصلا حال خوبي ندارد
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
توجه تو را طلب مي کند
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند
يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي
-----------------------------------------------------------------
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

دختران ايراني از هر دختر ديگه محروم تر

واقعا تشکر می کنم از دوستانی که لطف می کنند و این مطالب قشنگ رو به عنوان پیام برام میذارند...ممنونم...

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت13:37توسط الناز | |

عيدقربان برشما وهمه ی

مسلمانان ايران و جهان مبارک

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت12:48توسط الناز | |

 

سلام دوستان...خوب هستید؟؟؟من خوب نیستم چون امتحانام شروع شده!امروز اولین امتحانو دادیم...دین و زندگی!!! آسون بود خدا رو شکر،گوشه شیطونم کر...!!!

این شعر قشنگ و جالب رو از یکی از دوستان که اسمشون رو متاسفانه نمی دونم -چون همیشه با اسم مستعار،تنها، خودشو معرفی می کنن- براتون گذاشتم...شعر جالب و جنجالییه...خوشتون میاد اگه،اهل دل باشید...حق نگهدارتون...

كه مي داند؟ كه آن كودك ندارد لقمه ي ياران؟

كه مي داند؟ كه ميبيند؟ زچشم كودكان باران؟

كه ميپرسد ز بيماري كه بييماريش سرطان است؟كه از ياران چه مي خواهي ؟ چه داري انتظار از ما؟

كه مي پرسد ز حال كودك غمگين؟؟

كه مي پرسد ز حال آن كه دارد آرزو هايي؟ كه ميپرسد ز حال گل كه پر پر گشت بي مادر؟ كه نوشيد آن شرابي را كه طعمش بود بي بابا؟

كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟

كه مي داند چه مي جويم؟ چه مي خواهم؟ چه مي دانم؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان پول مي غلتند و از آن مست مي گردند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما در تب و تابند؟

كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما بر تو مي تابند؟

كه مي داند زحال آنكه مي سوزد ز بيكاري؟

كه انديشد به حال آنكه مي ميرد ز بيماري؟

بلي اي دوستان من دلم پر گشته از حرفي كه در خود حرف ها دارد.

بلي اي دوستان من دلم مي سوزد از قلبي كه در خود برف ها دارد.

و مي خواهم بگويم كه :

دلم مي سوزد از قلبي كه مهرش را دهد بر باد.

كه مي بيند يتيمان را؟ و بركت هاي باران را؟

كه مي خواهد ببيند؟! آه.

تو اي مسئول . اي در اوج. اي مردي كه دستت باز مي باشد چرا كردي فراموشم؟

چرا كردي؟!!!

كه مي پرسد؟ چه مي خواهم به مسئولين بگويم من؟ كند اصلا بگو فرقي؟؟؟

(موفق باشی تنها،ممنون از این شعر قشنگت...)

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت12:9توسط الناز | |

       

میلاد حضرت عیسی مسیح(ع)

بر شما مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 1385/10/04ساعت10:9توسط الناز | |