.....::: چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه...شبا کنارت بخوابه از خواب بیدارت کنه :::.....
دست های پر توانت ، همیشه بزرگ ترین حامی زندگی ام بوده . پدرم روزت مبارک.
به یاد تمام پدرهایی که در بینمون نیستند از جمله پدر بزرگم که ۱۰ ساله تنهامون گذاشته و من خیلی دلم براش تنگ شده کم نامهی خاموش برایم بفرست از حرف پرم، گوش برایم بفرست دارم خفه میشوم در این تنهایی لطفاً کمی آغوش برایم بفرست چه اتفاقی میوفته بالاخره؟ چی میشه؟ توی تهران بدترین وضع حاکمه!!! موج نگرانی و استرس از همه جا روی سر آدم خراب میشه...این شبکه ی BBC فارسی هم که شده کاسه ی داغتر از آش......البته اینم بگم که شلوغی و آشوب همه ی تهران رو نگرفته.... دل توی دل هیچ کس نیست. ایران توی چندصد سال گذشته فقط ۲۰ سال توی آرامش بود اونم از بعد از جنگ!!! خدایا همه چی رو به وضع اولش برگردون....آرامش....آرامش.....آرزوی همه ی ماست.... "خاطرات این روزها هرگز پاک نخواهد شد"
"راه سالم پیوند با جهان،راه عشق است"
یکشنبه: ۳۱ خرداد امتحانات تموم شد...واقعا نمی دونم چه جوری درسارو خوندم و امتحان دادم. با ختم قرآن و نذر ۱۴ معصوم میر فتیم سر جلسه...امروز برگشتنی از دانشگاه ساعت ۳.۳۰ توی میدون فردوسی پر از گارد و ضدشورش بود...من با ۲تا از همکلاسیام(علی و محمد) بودم.داشتم از ترس سکته میکردم اون ۲تا شیطنتشون گل کرده بود!!! دور تا دور ایستگاه مترو واستاده بودن همه رو میپاییدن...توی تمام مسیر با علی و محمد داشتیم بحث میکردیم سر این که نشستن اون ور گود و میگن لنگش کن(آقایون سبز) ... جوونارو میفرستن توی خیابان و بقیه جریانات.... خدا به داده همه برسه...... این شعر تقدیم به تمام دوستای " زمین شناسم " بیا یکدم کنارم باز بنشین- بیا چکش بیا دلدار دیرین بگو کمپاس را او هم بیاید- مبادا امشب از سرما بچاید کجائی کوله خوب و عزیزم - نمی خواهم سرت سنگی بریزم بگو پس دفتر فیلدم کجا رفت - کنار روته مانده یا که در تفت دلم تنگ است اینجا در دالاهو - ندارم کاغذی خودکار من کو؟ بده قدری زغال خوب شمشک- بیاور صفحه ای سبز از انارک بیاور کاغذی تا نامه ای را - نویسم بهر آن دلدار زیبا نویسم مُردم از نامهربانی - تو پیرم کرده ای در نوجوانی رهایم کرده ای روی کشف رود- خودت رفتی نشستی پیش جیرود من و از بیستون افسانه سازی - تو و سرچشمه و سنگانه بازی من و مانند تفتان آه سردی- تو شیرکوهی نداری هیچ دردی من و مثل فجن غربت نشینی - تو اما موته ای، عزلت گزینی ****** بیرفرنژانس چشمانت قشنگ است- ولی افسوس قلبت قلوه سنگ است سیلیمانیت فیبری همچو مویت- چو میکای سپیدی هست رویت آمیگدال است فابریک دهانت- گسل خورده است قلب عاشقانت رَخ لب بر رُخت از بس که زیباست- عرق بر چهره رخهای میکاست سر راه تنشهایت نشستم - و از حد الاستیکی گذشتم تو هم چین داده ای روی دلم را- دگرگون کرده ای آب و گلم را اگر چه رخنمونی نیست اینجا - و استوکهای عشقت نیست پیدا ولی هورنفلس رویم می زند داد - که آتش در دلم از عشقت افتاد ببین در مرز آناتکسی دل - وفایت را ندیدن هست مشکل بجای مهربانی یا که یاری- شدی آتشفشانی انفجاری سر کوه جدائی تا نمیریم- بیا در عشق تز با هم بگیریم کِشم جور تز عشق تو را من - تو شیرین باش فرهادیش با من چه می شد هم گرایش بودی ای یار - تو هم در عاشقی با این گرفتار **** نوشتم نامه را با آه و افغان- سپردم دست لاواهای تفتان به خود دادم هزاران وعده خوب- که الماسی شود در عاشقی چوب به پایان می رسد نامهربانی - زمین می ماند و فرهاد و کانی (علی اکبر بهاری فر) : http://iran-geology.blogfa.com/ ۱- عکس بالا مربوط به تپه ها و شوره زارهای جاده ی قم-کاشان میشه که خودم هنری(بخونید Henri) گرفتم ۲- امروز صبح در زمانی که غرق در درس خوندن بودم ناگهان پدر مرا صدا زد! با حالتی شتابی خود را به پدر رساندم...پدر فرمود: الناز ببین این نقاشی رو وقتی ۲ ساله بودی برام کشیدی ۳- دوستان گلم تا آخر خرداد و پایان امتحانات دانشگاه عاشقی، تو با تو هوا، تو خیلی از این حرفای خووب دارم باهاتو دنیای من تویی تموم لحظه ها، تو حتی قشنگه گریه اما با تو با اینکه همه زندگیم رفته هوا من موندم برات یه عاشق بی ادعا من شاید بگی باید دیگه بشم رها من هرجا دلت می خواد برو، اما با من بگو بگو بگو بگو فقط یه بار یه بار آخه تو هم آخه به روت بیار این جمله ی قشنگ دوست دارمو دیگه دیگه داغشو رو دلم نذار زندگی با تو عاشقی با تو نگیر هواتو نبر صداتو می خوام نگاتو نرو بیا تو تورو خدا تو . . . دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت قیصر امین پور
این دوتا از جالبترین و قشنگترین آهنگهای آلبوم جدید بنیامین(بنیامین۸۸) هستش اگر دوست دارید دانلودشون کنید...حجم کمی دارند سلام و هزاران سلام به شما دوستای خوب و گلم..سال جدید مبارک! بالاخره تصمیم گرفتم(گرفته شد!!!) که وبلاگ رو دوباره آپ کنم(واقعا نمی دونم با چیا آپ کنمش!!!) فعلا با یه خرده خاطراتم اولین به روز رسانی رو انجام میدم! از بهمن ماه شروع میکنم: خبر خاصی در این ماه نیست! جز اینکه اولین تابلوی نقاشیم (تکنیک مداد رنگی) به پایان رسید و قاب شد رفت روی دیوار...همچنین در این ماه به کل دانشگاه تعطیل بود!!! استراحت یک ماهه ی بعد از امتحانات ترم! اسفند ماه: باز هم خبری نیست!!! دانشگاه رو با رفتن سر کلاس اونم 2 جلسه فقط ، تعطیل کردیم رفتیم پیشواز عید...به به...من که خرید عید رو فوق العاده سریع انجام دادم!!!......یکی از بهترین جشنهای نامزدی هم در این ماه برپا شد که ترکوندیم!!! به من که خیلی خوش گذشت زمان تحویل سال: کشتن خودشون رو با این تحویل سالشون...چه تلویزیون این ور، چه اون ور آب...اوباما هم چرت و پرتاشو عرض کرد و سال جدید آغاز شد!(سالی که نکوست از بهارش پیداست...بله!) تعطیلات عید نوروز: امسال اولین عید بازنشستگی مامانم بود و با رفتن 10 روزه به شمال کشور(رشت)..حسابی ترکوندیم.... یااار که رفته بود سربازی بازگشت به تهران: آه آه...تهرانم شد جا؟! بدجور جای خسته کننده ای شده...توی خیابون که راه میری ،مردم به تمام زبانهای زنده ی ایران دارن صحبت می کنن!!! بابا پاشید برید شهر خودتون!!! تهران شده 72 ملت!!! آغاز به کار دانشگاه: کلاسها آغاز شده...باز دوباره باید ریخت استادارو تحمل کرد...................... فعلا تمام! خب دیدید که من اصلا بلد نیستم خاطره بگم! اینایی که گفتم بیشتر جنبه دفتر خاطراتی داشت تا آپ!!! اما جک بلدم بگم: و آنگاه که زلیخا جوان گشت و یوسف آن را بدید...اولین جرقه موزیک پاپ زده شد: عزیز دلم زلیخا...یار خشگلم زلیخا................ راستی بلدم فلسفی هم حرف بزنم: توی این یک سالی که گذشت معنی خیلی چیزها رو فهمیدم و خیلی چیز ها رو یاد گرفتم: 1- اینکه باید توی روابط دوستانه با یک پسر یکمی عوضی باشی...تا طرف راحت نزارتت کنار و بره دنبال یه دختره.....!!! 2- باید روشن فکر بود...یعنی وقتی با یک فردی دوست میشی هر غلطی که می تونی انجام بدی.مثلا وقتی خانواده ی طرف رفتن یک سفر دور،تو به هوای اینکه رفتی خونه دوستت بری خونه ی طرف!!!حالا خوش به حال دختر دانشجویی که توی شهرستان درس می خونه و پسر رو توی اون شهر گیر اورده!!! اینجوری اون به همه مخصوصا طرفت ثابت کنی که آره من می تونم!!! من خیلی روشن فکر هستم!!! من خیلی مهربونم!!! من آپ تو دیتم!!! این چیزا دیگه عادی شده عزیزم!!! 3- بخوره توی سر طرف که میگه من رفیقتم و همیشه تا آخرش باهاتم...مرده شور قیافه ی همشون رو یکجا ببرن!!! 4- ای خاک توی سر من که هنوز نتونستم فراموش کنم!!! آخ آخ!!! منه احمق چقدر خودم رو کوچیک کردم ...نفرینش می کنم تا آخر عمر، همین!!! فعلا نفرین و فحش و بد و بیراه تموم! از دوستان عزیزم معذت میخوام که خیلی بدجور آپ کردم...دلم پر بود(کم کم خالی میشه!) سلام من النا مدیر وبلاگ "من به سیبی خشنودم.." و دوس جون النازم! اومدم به شما دوستان مهربون که به اینجا سر می زنید بگم الناز یه مدت به استراحت برای تجدید نیروی فکری احتیاج داره، یه کوچولو از دست زمونه خسته است ولی دلش نمیاد که اینجارو تعطیل کنه (من میدونم!) و برمیگرده. بهترین کاری که از دست ما برمیاد فقط دعاست. انشاالله به زودی با انرژی بیشتر بازم با روحیه ی شاد و مهربونش وبش رو آپ می کنه.. پس میتونید تهدیدش رو جدی نگیرید! ایام به کام و التماس دعا..
... امشب با فرستادن يك فاتحه روح پدرایی که نیستند رو شاد كنیم ![]()
" پدرم ، خوب می دانی که همیشه تکیه گاهم بودی و در سایه ات با افتخار به آسمان نگاه می کردم و طنین صدای دلنشینت تا ابد در گوشم زنگ می زند. "

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من بسیار متعجب شدم و گفتمی: ببینید دخترتون چه هنربندی بوده
این نیز از عکسی از آن نقاشی جاودانه!!! ![]()

![]()
خداحافظ....برمی گردم... فقط دعا یادتون نره که امتحانامو خوووب بدم ![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
...ااالهی قربونش بشه الناز...سرباز سپاه پاسدارانه...ای جاااااااااااااان...انقدر توی لباس سربازی نااااااااز شده بود که می خواستم غش کنم
......بیچاره بهش مرخصی نداده بودن که بیاد همو ببینیم...E Khoooodaaaaaaaaaa....این رسمش نیست... ...الهی قربون چشمای رنگیش برم من.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت
13:51 توسط ELENORA| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت
16:42 توسط ELENORA| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت
20:40 توسط ELENORA| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت
15:16 توسط ELENORA| |
زندگی، تو
نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت
16:31 توسط ELENORA| |
نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت
19:56 توسط ELENORA| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت
21:3 توسط ELENORA| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت
20:21 توسط ELENORA| |


